تبليغاتX
آخرین نسخه ی حوا هستم

به تعلل ابراهیم قسم ...

 

در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود...

 

***

حتی گرفتند آرزوی دیدنت را

این روزها از من تو را از تو منت را

 

حتی خدا بو برده از تو در قنوتم

چادر نمازم می دهد بوی تنت را

 

بو کرده ام صد بار از روزی که رفتی

پیراهنت  پیراهنت  پیراهنت را

 

آتش گرفت این مزرعه این دست وآن دست

بر باد خواهد داد آخر خرمنت را

 

قلب مترسک مشتی از انبار کاه است

پیدا نمی شد کرد آسان سوزنت را

 

...

شاید فراموشت کنم یک بار دیگر

باید به خاطر آورم دل کندنت را

 

تردید ابراهیم می پیچد به دستم

وقتی که عشق آماده کرده گردنت را

 

من لیلی ام .. تنها زلیخا می توانست

با چشم های بسته نفرین کردنت را

 

زن نیستم  آهم ... به قول مادر این آه

یکروز می گیرد به قرآن دامنت را.......

 

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 7:34 قبل از ظهر | پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 •

الینین یانغیسی الیمده قالدی

 

بئله سخاوتلی بیلمزدیم سنی

بیر عمورلوک سئوگی قویوب گئتدین سن

دئمیرم خاطیرلا خاطیرلا منی

اونوت بیر چاغلیق اونودا بیلسن

 

نه لری  نه لری آپاریب گئتدین

گولوش حسرت قالدی دوداقلاریما

کونلومون باغینی قوپاریب گئتدین

حسرتین ایز سالدی یاناقلاریما

 

نه لری نه لری قییدین عومرومه

الینین یانغیسی الیمده قالدی

گوزونون قاراسی هوپدو عومرومه

آدینین حسرتی دیلیمده قالدی

 

*عکس بچگی مگی کلیرلی و کشیش رالف در فیلم "پرنده خارزار"

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 4:23 قبل از ظهر | دوشنبه ششم مهر 1388 •

اینم همی ستاند و آنم نمی دهد

 

 

لحظه ای آسمان تو بنگر  چهره ی ارغوانی ام

با غم عشق او خزان شد  نوبهار جوانی ام

 

 

بخش هایی از نمایشنامه ی " حوا آه نیست " که متن کاملش را بعد ویرایش در این صفحه خواهم گذاشت:

 

             ادم:

                   من  صبحدم صدای اورا از فرشتگان درگاه شنیده ام

               

              حوا:

                    به نام او هر روز می شویم و می روبم و می گریم

                    او بی واسطه با من سخن گفته است

 

             ادم:

              من دریایی را می شناسم که هر قطره اش برای غرق شدن کافی ست

            

            حوا:

             من ازهم انجا آغاز خواهم کرد زیرا  همان محبوبه ی ازلی ام . ننگ رانده شدن                راازپیشانی ام پاک گردان پروردگارا عشق را کجای قلبم پنهان نهاده ای که دستم       نمیرسد

 

...

 

          آدم:   

               حوا اگر نباشد چه کسی پیراهن عشق را بر تنم می پوشاند ؟

               من از برهنگی خود آگاهم .

              من دیدم ... دیدم که زمین زیر پایم سست شد.

                و شب شد .. اولین شبی که دیدم !

     

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 12:10 بعد از ظهر | شنبه بیست و یکم شهریور 1388 •

 

 

یادش به خیر شد

مردی که توی خوابهایم

 کنار دریاچه

شکل سرباز دیوانه ای بود

با ذائقه ای کچل

که دهانش بوی خرمالوی کال می داد

دریاچه هنوز زمستان ها یخ می بندد

دریاچه هنوز گریه های مست مردی

را پشت بازی های سه نفره

پنهان کرده است

با لهجه ای

که در آغاز هیچ خدایی

کلمه نبود !

 

هنوز

شب به خیر نمی گذرد

وقتی

ناخن های پت و پهن مردی

که لهجه اش را از گردن اش آویخته

روی رو تختی

5 خط خون می اندازد !

 

 

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 2:56 بعد از ظهر | چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 •

تنگنا

 

 

بارون از ابرا سبک تر می پره

هرکسی سر به سوی خودش داره

مث لاک پشت تو خودم قائم شدم

دیگه هیچکس دلمو نمی بره

 

 

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 4:45 قبل از ظهر | چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 •

بازی تمام می شود

 

آمفی تئاتر ٬ این سالن انتظار شیک 

تیر  ۱۳۷۸  

( تیرِ ِ هزار و سیصد و هفتاد و هشت – تیک )

 

 لب می جوم- نمی رود این عادت از سرم-

از پرتقال خونی نارنجی ماتیک !

 

باید که پرده های سالن ٬ چند لحظه بعد ...

جیغ بلند این تلفن ٬ چند لحظه بعد ...

 

پرده کنار رفته و بازیگر عزیز

سر می خورد کنار ورق های روی میز

 

صحنه نمای روسری سرخ بی بی است

یک بطری شکسته و سرباز و شاه پیک

 

روی تمام دغدغه های عزیزمان

آماده است قل بخورد دلقک کمیک !

 

*

بازی تمام می شود و گریه می کند

مرد هزار چهره ی من پشت این میمیک ...

 

طرح تمام این بروشور ها سر من است

در یک فضای خالی و درد آور گوتیک !

 

سر توی پوستر از ته دل جیغ می زند

آمفی تئاتر با غم من می شود شریک !

 

با یک اشاره جیغ مرا فید می کنی

پشت صدای گنگ و گلو گیر این موزیک ٬

 

...

 

آمفی تئاتر

           بر سر من  می شود خراب !

                       

 

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 4:35 بعد از ظهر | شنبه سی و یکم مرداد 1388 •

کی شعر تر انگیزد ؟؟؟

 

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد....

 

 

 

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 9:17 بعد از ظهر | یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 •

الملك يبقي مع الكفر و لايبقي مع الظلم

 

 

بر آیه آیه آینه سوگند دیدمش

در هاله ی موقر لبخند دیدمش

 

در من اگرچه چشمه ی این چشم ها نبود

آنروز من قسم به خداوند دیدمش !...

 

افتاد کاسه ی شله زرد از دو دست من

زن ها همه به همهمه گفتند دیدمش !

 

صد کوه غصه روی دو تا شانه ام شکست

قد هزار مرد تنومند دیدمش ...

 

با دیدنش تمامی خود را گریستم

در هق هقی که سکسکه مانند ...

 

....

 دی

 

دَ

مش ...

....

 

این چشم ها لیاقت دیدن نداشتند

در اضطراب و دغدغه هرچند دیدمش !

 

 

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 4:40 بعد از ظهر | دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 •

 

احمق مردا که دل در این جهان ببندد که نعمتی را بدهد و زشت باز ستاند

 

                                                                                                       تاریخ بیهقی

 

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 1:23 بعد از ظهر | دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 •

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ‘ ستاره چین برکه های شب شدم

 

 مثل یکی كه بود هميشه نبود تر

هي مي شود تحمل سيگار دود تر

 

پل مي زند پرنده ي معصوم پلك هام

تا اصفهان چشم تو زاينده رود تر

 

مي خواهمت به خود بكشم ، حل كني مرا

هر لحظه مي شود دل مرداب ، گودتر*!

 

پروانه تر بيا كه بگيرم تو را و بعد ...

بر تار هاي خود بتنم عنكبوت تر* !!!

 

پررنگ تر، از آينه امشب مرا بخواب !

از پلک های خسته ی من هم كبودتر ...

 

مرد چاهار شانه ي مردم ! كدام زن

مي خواهدت زنانه تر از من ، حسود تر ؟!

 

عريان تر از هميشه نشستم به پاي عشق

آماده ام كه بشكني ام هرچه زودتر ..

 

* آوردن دو  قافیه ی معیوب ، آگاهانه می باشد.

 

!! نوشته شده توسط الناز سرخانلو | 9:37 بعد از ظهر | دوشنبه هشتم تیر 1388 •

RSS